صفحه در حال بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
![]()
|
دانلود رایگان كتابهاي ساخته شده با برنامه پرنيان براي تلفن همراه با فرمت جاوا
|
|
|
|
||||
|
با سلام . برای دانلود کتاب روی لینک ذکر شده کلیک کنید در صفحه جدید باز شده بعد از چند ثانیه با ظاهر شدن Click here to start download و کلیک روی آن می توانید کتاب مورد نظر را دانلود فرمائید . لطفا نظرات خود را در قسمت نظرات و یا از طریق شماره موبایل درج شده در متن کتاب ها با بنده در میان بگذارید . درباره کتاب : شايد کمتر کسي باشد که بقول معروف لقب وب گرد حرفه اي را با خود يدک بکشد و سايت - وبلاگ - نوشي و جوجه هايش را نديده باشد . اين توضيح را براي دوستاني مي نويسم که با اين سايت آشنايي قبلي ندارند. نوشي ، - نويسنده سايت نام برده - نام مستعار مادر خانواده هست که در واقع ميشود گفت در اين سايت بيشتر به نوشتن خاطرات مابين خودش با پسرش با نام مستعار آلوشا و دخترش با نام مستعار ناشا پرداخته است. خاطراتي که مابين فروردين 1382 تا مرداد 1384 رخ داده . در زماني که اين سايت فعال بود مخاطبين زيادي داشت . از نوشي و جوجه هايش در همشهري ، چلچراغ ، ماهنامه کامپيوتر و ارتباطات و ... صحبت به ميان آمد و حتي بعد از چاپ کتابي با همين عنوان توسط نوشي که مطالب سايت را در بر مي گرفت از طرف راديو بي بي سي هم با نوشي مصاحبه شد . آنچه شما خواننده گرامي در اين کتاب مي خوانيد صرفا گلچيني از خاطرات رخ داده مابين نوشي و دو فرزندش است که از سايت نامبرده انتخاب شده است . در زمان تهيه اين کتاب هنوز سايت نوشي قابل دسترس بوده و شما خواننده گرامي در صورت تمايل براي بيشتر آشنا شدن با اين سه نفر مي توانيد به مطالعه سايت بپردازيد . توجه شما را به اين نکته جلب مي کنم که در شروع کتاب - فروردين 1382 - از نظر سني ، نوشي سي وسه ساله ، آلوشا سه و نيم ساله و ناشا شانزده ماه هستند ... اسم عمومی اعداد دو رقمی دیروز آلوشا وسط خیابون ازم خواهش کرد از یه تلفن عمومی به دوستش زنگ بزنه. عجله داشتم اما چون میدونستم احتمالا براش تجربه جالبیه کارتمو از کیفم در آوردم و بهش گفتم: «خودت شماره دوستتو بگیر.» آلوشا با هیجان کارت رو توی دستگاه گذاشت و گوشی رو برداشت و تا اومد شماره رو بگیره، مکث کرد و بعد زل زد توی صورتم. نگاهی به آدمای پشت سرم انداختم و آروم بهش گفتم: «زود باش مادر، حالا فکر میکنن داریم بازی میکنیم.» یه کمی فکر کرد و گفت: «باشه مامان، الان...، شماره هومن اینا چهارصد و چهل چنداد و چند، چنداد و چند بود؟!!!» زندون دل ناشا آروم نشست روی پاهام و خودشو بهم چسبوند و با سر خوشی گفت: «من خیلی شجاعم مامانی.» ابروهامو بالا انداختم و گفتم: «آفرین دختر خوب... بگو ببینم خوشگله چیکار کردی که شجاعی؟» با ناز و ادا یه کمی ازم فاصله گرفت و آب دهنشو قورت داد و گفت: «من اه مو که تو دلم زندونی بود نجات دادم و رفتم اه کردم. حالا میای منو بشوری؟!!!» تقديم به نوشي ، آلوشا و ناشا ، تقديم به مهر مادرانه و معصوميت كودكانه
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 21:52 توسط مهندس امير صالحي مقدم - مديريت وبلاگ
|
|
|||||
|
|||||